بایگانی برچسب: مولوی

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم از مولوی

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم از مولوی بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در …

توضیحات بیشتر »

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد از مولوی

تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد از مولوی ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی …

توضیحات بیشتر »

شعرهای کوتاه ماندگار

اشعار کوتاه عاشقانه و عرفانه   گاه یک تک بیت گویا تر بُود ازیک غزل همچو آهی که بود کوته وُ پرسوز و گداز محمود افهمی ****** خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت تو از آن ابر به صحرا …

توضیحات بیشتر »