بایگانی برچسب: غزل سعدی

غزل ۲۸۶سعدی- ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود

غزل ۲۸۶سعدی- ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود …

توضیحات بیشتر »

غزل ۴۱۷ سعدی- سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم

  غزل ۴۱۷ سعدی- سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم   سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر که به دیدار تو شغل است و …

توضیحات بیشتر »