بایگانی برچسب: شعر نو

غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری

غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری ماه بالای سر آبادی است. اهل آبادی در خواب است. باغ همسایه چراغش روشن، من چراغم خاموش. ماه تابیده به بشقاب خیار، به لبه کوزه آب. غوک ها می خوانند. مرغ حق هم گاهی. کوه نزدیک است،پشت افراها، سنجد ها. و بیابان پیداست. سنگ ها پیدا نیست، …

توضیحات بیشتر »

گفتگوی من و نازی زیر چتر از حسین پناهی

گفتگوی من و نـازی زیر چتر از حسین پنـاهی   نـازی: بیا زیر چتر من که بـارون خیست نکنه می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه و قشنگتر اینه که یادگرفته گوجه را تو تـابه ها سرخ کنه و بعد بخوره راسی راسی ؟ یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه اون وقت بشر چکار کنه …

توضیحات بیشتر »

شعر آب از سهراب سپهری،شعر نو

شعر آب از سهراب سپهری،شعر نو     آب را گــل نــکـنـیــم: در فــرودسـت انــگــار، کـفــتــری مـی خــورد آب. یــا کــه در بــیــشـه دور، ســیــره ای پــر مــی شــویــد. یــا در آبــادی، کـــوزه ای پـــر می گـــردد. آب را گــل نــکـنـیــم: شــایــدایـن آب روان، مــی رود پـــای سپــیــداری، تــا فــرو شــویــد انـــدوه دلـی. دســت درویــشــی شــایــد، نـــان خــشـکـیـده فـــرود بـــرده …

توضیحات بیشتر »

شعر نو

شعر نو   سزاوار مرد نیست! ما را تمام لذت هستی به جستجوست در پشت چارچرخه ای فرسوده کسی خطی نوشته بود: ” من گشته ام، نبود! تو دیگر نگرد، نیست ” این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست… چون دوست در برابر خود می نشاندمش تا عرصه بگوی و …

توضیحات بیشتر »

غبار لبخند از سهراب سپهری، شعر نو

غبار لبخند از سهراب سپهری، شعر نو     مــی تــراویــد آفــتــاب از بــوتــه هــا. دیـــدمــش در دشــت هـای نـم زده مــسـت انــدوه تــمـاشـا، یـــار بـاد، مـــویـــش افـــشـان، گـونـــه اش شــبنـــم زده. لالـــه ای دیـدیـــم _ لـــبـخـــدی بـــه دشـت _ پـــرتـویـی در آب روشـن ریـــخـتـه. او صـــدا را در شـــیـار بـــاد ریـخـــت: ((جـــلـوه اش بـــا بـــوی خــاک آمــیــخــتــه.)) رود، تــابــان …

توضیحات بیشتر »

مجموعه اشعار نو نیما یوشیج

  مجموعه اشعار نو نیمــا یوشیج قایق من چهره ام گرفته من قایقم نشســته به خشکی با قایقم نشســته به خشکی فریاد می زنم: « وامــانــده در عذابم انــداخته اســت در راه پر مخافت این ساحل خراب و فاصله اســت آب امدادی ای رفیقان با من.» گل کرده اســت پوزخنــدشان امــا بر من، بر قایقم که نه موزون بر حرفهایم …

توضیحات بیشتر »