بایگانی برچسب: سهراب سپهری

شعر ساعت از سهراب سپهری

شعر ساعت از سهراب سپهری   سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود: می‌آمد، می‌رفت. می‌آمد، می‌رفت. و من روی شن‌های روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم، خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی‌ام آب شد. خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم رسیدم. من تصویر خوابم را می‌کشیدم و …

توضیحات بیشتر »

شعر آب از سهراب سپهری،شعر نو

شعر آب از سهراب سپهری،شعر نو     آب را گــل نــکـنـیــم: در فــرودسـت انــگــار، کـفــتــری مـی خــورد آب. یــا کــه در بــیــشـه دور، ســیــره ای پــر مــی شــویــد. یــا در آبــادی، کـــوزه ای پـــر می گـــردد. آب را گــل نــکـنـیــم: شــایــدایـن آب روان، مــی رود پـــای سپــیــداری، تــا فــرو شــویــد انـــدوه دلـی. دســت درویــشــی شــایــد، نـــان خــشـکـیـده فـــرود بـــرده …

توضیحات بیشتر »

غبار لبخند از سهراب سپهری، شعر نو

غبار لبخند از سهراب سپهری، شعر نو     مــی تــراویــد آفــتــاب از بــوتــه هــا. دیـــدمــش در دشــت هـای نـم زده مــسـت انــدوه تــمـاشـا، یـــار بـاد، مـــویـــش افـــشـان، گـونـــه اش شــبنـــم زده. لالـــه ای دیـدیـــم _ لـــبـخـــدی بـــه دشـت _ پـــرتـویـی در آب روشـن ریـــخـتـه. او صـــدا را در شـــیـار بـــاد ریـخـــت: ((جـــلـوه اش بـــا بـــوی خــاک آمــیــخــتــه.)) رود، تــابــان …

توضیحات بیشتر »

اشعار زیبای سهراب سپهری

اشعار زیبای سهراب سپهری: خـانه دوســت کجاســت؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی اســت که از خواب خدا سبز تر اســت و در آن عشق به انــدازه پرهای صداقت آبی اســت میروی …

توضیحات بیشتر »