گر نبود خنگ مطلی لگام از شیخ بهایی

شعر گر نبود خنگ مطلی لگام از شیخ بهایی

گر نبود خنگ مطلـی لگام
زد بتوان بر قدم خویـش گام
ور نبود مشـربه از زر ناب
با دو کف دسـت، توان خورد آب
ور نبود بر سـر خوان، آن و این
هم بتوان سـاخت به نان جوین
ور نبود جامـه اطلـس تو را
دلق کهن، سـاتر تن بس تو را
شانه عاج ار نبـود بهر ریش
شـانه توان کرد به انگـشت خویش
جمـله که بینـی، هـمه دارد عوض
در عوضش، گشـته میــسر غرض
آنچه نـدارد عوض، ای هوشـیار
عمر عزیزیـست، غنیـمت شـمار

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …