چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی از حسین منزوی

 

چگونه بـال زنم تـا به ناکجا که تـویی از حسین منزوی

 

 

چگونه بـال زنم تـا به ناکجا که تـویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تـویی

تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
از ابتدا که تـویی تـا به انتها که تـویی

ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تـا من و شما که تـویی

تـویی جواب سوال قدیم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تـویی

به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
قدیم تـازه و بی مرز بسته تـا که تـویی

به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سفر همه پایان آن خوشا که تـویی

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تـویی

نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تـو و من شد پر از خدا که تـویی

تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تـویی نانوشته ها که تـویی

 

 

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی از حسین منزوی

حسین منزوی شاعر معاصر

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …