هر گاه که نگاه به بیگانه میکنی از فاضل نظری

هر گاه که نگاه به بیگانه میکنی از فاضل نظری

هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی

ای آنکه دست بر سر من می کشی ! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی ؟

گفتی به من نصیحت دیوانه گان مکن
باشد ، ولی نصیحت دیوانه می کنی

ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینه ی شکسته دلان خانه می کنی ؟

بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی

عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی

فاضل نظری
شعر معاصر

هر گاه که نگاه به بیگانه میکنی از فاضل نظری

هر گاه یک نگاه به بیگانه می کنی

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …