نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن از حسین منزوی

 

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن از حسین منزوی

 

 

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن
غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من

تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم
كه خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان كن

من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن

تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی
كه اكنون گشته در آوازهای تو طنین افكن

نیستان های یك آواز در صد ها و صدها نی
نیستان های یك جان در هزاران و هزاران تن

غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو
چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن

به خوابت دیده ام ز آن پیش كاین بیداری مشئوم
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن

همین تنها تو را از سبز و سرخ مسكن مألوف
به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن

گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم
كه از باغ نخستین از وطن سخت است دل كندن

ولی كندم دل و چون تو ز مهر خاكش آكندم
چه مهری! ز آسمانش كندن و در خاكش افكندن

دل آكندم ز مهر خاك و افسون های رنگینش
فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن

زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر كه از هر جا به سوی
غربت خود می كشد دامن

زنی كه غم سبد های بهانه می برد پیشش
كه پنهانی برایش پر كند از گریه و شیون

زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته
زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن

زنی كز عشق می میرد ولی با حجب می گوید
نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینك من

 

 

 

 

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن از حسین منزوی

حسین منزوی شاعر معاصر

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …