مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را از فاضل نظری

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را از فاضل نظری

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را!

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را!

کسی را تاب دیدار زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه نفرینی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کندچشمان آهوهای صحرا را!

چه خواهد کرد با ما عشق؟پرسیدم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

فاضل نظری
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را از فاضل نظری
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را از فاضل نظری
خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را از فاضل نظری
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …