مجموعه اشعار نو نیما یوشیج

 

مجموعه اشعار نو نیمــا یوشیج

قایق

من چهره ام گرفته
من قایقم نشســته به خشکی

با قایقم نشســته به خشکی
فریاد می زنم:
« وامــانــده در عذابم انــداخته اســت
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله اســت آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده اســت پوزخنــدشان امــا
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیســتیّ وخطر نیســت،
هزّالی و
جلافت و غوغای هســت و نیســت
سهو اســت و جز به پاس ضرر نیســت.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان

من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کنــد!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشســته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر
شمــاســت:
یک دســت بی صداســت
من، دســت من کمک ز دســت شمــا می کنــد طلب.

فریاد من شکســته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شمــا
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!

مجموعه اشعار نو نیما یوشیج

گل نازدار

سود گرت هســت گرانی مکن
خیره سری با دل و جانی مکن
آن گل صحرا به غمزه شکفت
صورت خود در بن خاری نهفت
صبح همی باخت به مهرش نظر
ابر همی ریخت به پایش گهر
باد نــدانســته همی با شتاب
ناله زدی تا که برآید ز خواب
شیفته پروانه بر او می پرید
دوســتیش ز دل و جان می خرید
بلبل آشفته پی روی وی
راهی همی جســت ز هر سوی وی
وان گل خودخواه خود آراســته
با همه ی حسن به پیراســته
زان همه دل بســته ی خاطر
پریش

هیچ نــدیدی به جز از رنگ خویش
شیفتگانش ز برون در فغان
او شــده سرگرم خود انــدر نهان
جای خود از ناز بفرسوده بود
لیک بسی بیره و بیهوده بود
فر و برازنــدگی گل تمــام
بود به رخساره ی خوبش جرام
نقش به از آن رخ برتافته
سنگ به از گوهرنایافته

مجموعه اشعار نو نیما یوشیج
گل که چنین سنگدلی برگزید
عاقبت از کار نــدانی چه دید
سودنکرده ز جوانی خویش
خســته ز سودای نهانی خویش
آن همه رونق به شبی در شکســت
تلخی ایان به جایش نشســت
از بن آن خار که بودش مقر
خوب چو پژمرد برآورد سر

دید بسی شیفته ی نغمه خوان
رقص کنان رهسپر و شادمــان
از بر وی یکسره رفتنــد شاد
راســت بمــاننــده ی آن تنــدباد
خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
ز آن که یکی دیده بدو برنــدوخت
هر که چو گل جانب دل ها شکســت
چون که بپژمرد به غم برنشســت
دســت بزد از سر حسرت به دســت
کانچه به کف داشت ز کف
داده اســت

چون گل خودبین ز سر بیهشی
دوســت مدار این همه عاشق کشی
یک نفس از خویشتن آزاد باش
خاطری آور به کف و شاد باش

مجموعه اشعار نو نیما یوشیج

« ری را »

« ری را»…صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بنــد آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشانــد.
گویا کسی اســت که می خوانــد…

امــا صدای آدمی این نیســت.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زانــدوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خوانــدنــد آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را…
دارد هوا که بخوانــد.
درین شب سیا.
او نیســت با خودش،
او رفته با صدایش امــا
خوانــدن نمی تــوانــد.

مجموعه اشعار نو نیما یوشیج

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …