ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد از سلمان ساوجی

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد از سلمان ساوجی

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد

کی شبروان کویت آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد

ما با خیال رویت، منزل در آب دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد

هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید
هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد

در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد

گر با تو بر سر و زر، دارد کسی نزاعی
من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد

دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها
لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان
باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق
ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد

از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش
آبی زند بر آتش، کان بی‌جگر نباشد

سلمان ساوجی

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد از سلمان ساوجی

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد از سلمان ساوجی

ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد از سلمان ساوجی

ما را بجز خیالت فکری، فکری دگر نباشد

مطالب مرتبط:

گفتم ای دل نروی خار شوی زار شوی از مولانا

شعر کامل گفتم تو ش‍‍‍‍ـیرین منی گفتی تو فرهـادی مگر

از همراهی شما سپاسگذاریم. مجله اینترنتی چارگوشه

مطلب پیشنهادی

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا از امیر خسرو دهلوی

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا از امیر خسرو دهلوی ابر می‌بارد و …