غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری

غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری

غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری

ماه بالای سر آبادی است.

اهل آبادی در خواب است.

باغ همسایه چراغش روشن،

من چراغم خاموش.

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لبه کوزه آب.

غوک ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

کوه نزدیک است،پشت افراها، سنجد ها.

و بیابان پیداست.

سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.

سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست.

نیمه شب بباید باشد.

دب اکبر آن است، دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبی نیست، روز آبی بود.

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم،

طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب.

یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآورم

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری

ماه بالای سر تنهایی است از سهراب سپهری

غوک ها می خوانند مرغ حق هم گاهی، شعر غربت از سهراب سپهری

شعر در مورد طبیعت از سهرب سپهری شاعر بلند آوازه ایران

مطالب مرتبط:

غبار لبخند از سهراب سپهری

شعر آب از سهراب سپهری

مطلب پیشنهادی

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا از امیر خسرو دهلوی

ابر می‌بارد و من می‌شوم از یار جدا از امیر خسرو دهلوی ابر می‌بارد و …