شعر دید موسی یک شبانی را به راه (شعر موسی و شبان)

شعر دید موسی یک شبانی را به راه (شعر موسی و شبان) شعر کتاب دبیرستان

شعر موسی و شبان یکی از شعرهای مثنوی معنوی مولاناست که به واسطه حضور در کتاب درسی سوم دبیرستان بسیار شناخته شده و معروف است. در این شعر که حالت داستانی دارد چوپانی در حال مناجات با خدای خود به زبان ساده خود است که حضرت موسی در حال عبور متوجه مناجات او می شود. حضرت موسی او چوپان را به دلیل استفاده از کلمات ساده و پیش پا افتاده نکوهش می کند.

چوپان هم به خاطر حرف های حضرت موسی ناراحت می شود و فکر می کند که گناهی مرتکب شده است. پس سر به بیابان می گذارد. پس از این اتفاق از طرف خداوند به حضرت موسی وحی نازل می شود که: ای موسی چرا بنده ما را رنجاندی، ما ازنیت او آگاه بودیم. تو برای نزدیک کردن بنده های ما به پیامبری رسیده ای نه دور کردنشان از ما.

پس از این اتفاق حضرت موسی به دنبال چوپان می رود. پس از پیدا کردن چوپان به او می گوید که هیچ آداب و ترتیبی نیاز نیست و هرگونه که دوست داری می توانی با خدای خود سخن بگویی. که این بیت به صورت ضرب المثل هم در آمده است:

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هر چه می خواهد دل تنگت بگوی

 

شعر دید موسی یک شبانی را به راه (شعر موسی و شبان)

شعر موسی و شبان از حضرت مولانا

مفهوم اصلی این شعر این است که: شرط اصلی و مهم قرب و رضای الهی، داشتن قلبی پاک و بی ریاست.

 

موسی و شبان

کو همی گفت ای خدا وای اله

توکجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستک بوسم بمالم پایکت

وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای توهمه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

گفت موسی با که هستت ای فلان

گفت با آن کس که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسی، های خیره سرشدی

خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژاست و چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

گرنبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

گفت ای موسی دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد و تفت

پافتاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده ی ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

درحق او مدح و درحق تو ذم

در حق او شهد و درحق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گران جانی و چالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بربندگان جودی کنم

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

خون شهیدان را ز آب اولی تر است

این خطا از صد ثواب اولی تر است

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق را دریای غم غمناک نیست

در دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

چون که موسی این خطاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید:

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هر چه می خواهد دل تنگت بگوی

 

شعر دید موسی یک شبانی را به راه (شعر موسی و شبان)

شعر موسی و شبان از حضرت مولانا

شعرهایی که شاید بپسندید:

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است از فاضل نظری

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است از سعدی

 

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …