شعر در مورد مرگ و وفات

شعر در مورد مرگ و وفـات

مرگ تلخ ترین و هراس انگیزترین اتفـاق بشر اسـت. این ترس و هراس تـا جـایی اسـت که بسیاری حتی از صحبت دربـاره آن واهمه دارند. اما کسانی که منطقی و واقع بین هسـتند آن را جزئی جدایی نـاپذیر از زندگی قلمداد می کنند. شـاید اگر ترس و هراس از مرک نبود بسیاری از اتفـاقات به گونه ای دیگر رقم می خورد. جدا از این شـاید حتی مفـاهیم معنی و تفسیر دیگری پیدا می کرد. به هر حال این موضوع هسـت و بـاید بـا آن کنـار بیاییم. در ادامه گلچینی از شعرهـا و دلنوشته هـا در مورد مرگ را برای شما عزیزان گردآوری کرده ایم. در ادامه بـا چارگوشه همراه بـاشید.

 

چون جـان تـو می‌سـتـانی چون شکر اسـت مردن

بـا تـو ز جـان شیرین شیرین‌تر اسـت مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

بـاغ اسـت و آب حیوان گر آذر اسـت مردن

این سر نشـان مردن و آن سر نشـان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر اسـت مردن

بگذار جسم و جـان شو رقصان بدان جهـان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر اسـت مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

بـا قند وصل همچون حلواگر اسـت مردن

از جـان چرا گریزیم جـان اسـت جـان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر اسـت مردن

چون زین قفس برسـتی در گلشن اسـت مسکن

چون این صدف شکسـتی چون گوهر اسـت مردن

چون حق تـو را بخواند سوی خودت کشـاند

چون جنت اسـت رفتن چون کوثر اسـت مردن

مرگ آینه‌سـت و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر اسـت مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن اسـت مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر اسـت مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنـان اسـت

ور نی در آن نمایش هم مضطر اسـت مردن

خامش که خوش زبـانی چون خضر جـاودانی

کز آب زندگانی کور و کر اسـت مردن

مولوی

*****

اگر زرین کلاهی عـاقبت هیچ

اگر خود پادشـاهی عـاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عـاقبت هیچ

بـابـا طاهر

*****

روزی که زیر خاک تن ما نهـان شود

وانهـا که کرده‌ایم یکایک عیان شود

یارب به فضل خویش ببخشـای بنده را

آن دم که عـازم سفر آن جهـان شود

بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال

مهلت بیابد از اجل و کامران شود

هم عـاقبت چو نوبت رفتن بدو رسد

بـا صدهزار حسرت از اینجـا روان شود

آوازه در سرای در افتد که خواجه مرد

وز بم و زیر، خانه پر آه و فغان شود

تـابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی

اوراد ذاکران ز کران تـا کران شود

آرند نعش تـا به لب گور و هر که هسـت

بعد از نماز بـاز سر خانمان شود

میراث گیر کم خرد آید به جسـت و جوی

پس گفت و گوی بر سر بـاغ و دکان شود

نـامی ز ما بماند و اجزای ما تمام

در زیر خاک بـا غم و حسرت نهـان شود

خرم دلی که در حرم‌آبـاد امن و عیش

حق را به خوان لطف و کرم میهمان شود

این کار دولتسـت نداند کسی یقین

سعدی یقین به جنت و خلدت چه سان شود

سعدی

*****

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنـا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجـا آمده‌ای

خوش بـاش ندانی به کجـا خواهی رفت

خیام

*****

شعر در مورد مرگ و وفات

 

من نمی‌خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند

دوسـتـان گریان شوند و دیگران نـالان کنند

من نمی‌خواهم که فرزندان و نزدیکان من

ای پدر جـان! ای عمو جـان! ای برادر جـان کنند

من نمی‌خواهم پی تشییع من خویشـان من

خویش را از کار وا دارند و سرگردان کنند

من نمی‌خواهم پی آمرزش من قاریان

بـا صدای زیر و بم ترتیل الرحمن کنند

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگنـاه

بهر اطعـام عزادارن من قربـان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال نـا هنجـار من

ز ایزد منـان در این ره بخشش و غفران کنند

آنچه در تحسین من گویند بهتـان اسـت و بس

من نمی‌خواهم مرا آلوده بهتـان کنند

جـان من پاک اسـت و چون جـان پاک بـاشد بـاک نیسـت

خود اگر نـاپاک تن را طعمه نیران کنند

در بیابـانی کجـا از هر طرف فرسنگ‌هـاسـت

پیکرم را بی کفن بی شسـتشو پنهـان کنند

حبیب یغمایی

*****

دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانسـت،

در مرگ هم اسرار الهی دانسـت؛

امروز که بـا خودی، ندانسـتی هیچ،

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانسـت؟

خیام

*****

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند

زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می‌کند

ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب

وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می‌کند

سهم ما از خاک وقتی مسـتطیلی بیش نیسـت

جـای ما اینجـاسـت یا آنجـا چه فرقی می‌کند؟

یاد شیرین تـو بر من زندگی را تلخ کرد

تلخ و شیرین جهـان اما چه فرقی می‌کند

هیچ کس هم صحبت تنهـایی یک مرد نیسـت

خانه من بـا خیابـان‌هـا چه فرقی می‌کند

مثل سنگی زیر آب از خویش می‌پرسم مدام

ماه پایین اسـت یا بـالا چه فرقی می‌کند؟

فرصت امروز هم بـا وعده فردا گذشت

بی وفـا! امروز بـا فردا چه فرقی می‌کند

فـاصل نظری

*****

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تـا به لحد فـارغ و آزاد ببر

حافظ

*****

مثل گیسویی که بـاد آن را پریشـان می‌کند

هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

نـاگهـان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم

هرچه جز یاد تـو را بـا خاک یکسان می‌کند

بـا من از این هم دلت بی‌اعتنـاتر خواسـت، بـاش

موج را برخورد صخره کِی پشیمان می‌کند؟

مثل مادر، عـاشق از روز ازل حسرت‌کِش اسـت

هرکسی او را به زخمی تـازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم ِ افتـاده‌ای مثل مرا

چشم تـو از این خیانت‌هـا فراوان می‌کند

عـاشقان در زندگی دنبـال مرهم نیسـتند

دردِ بی‌درمان‌شـان را مرگ درمان می‌کند

مژگان عبـاسلو

*****

ربـاعیات بـا مضمون مرگ

اگر زرین کلاهی عـاقبت هیچ

اگر خود پادشـاهی عـاقبت هیچ

اگر ملک سلیمانت ببخشند

در آخر خاک راهی عـاقبت هیچ

بـابـا طاهر

*****

دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنـا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجـا آمده‌ای

خوش بـاش ندانی به کجـا خواهی رفت

خیام

*****

دل سِرّ‌‌ِ حیات اگر کَماهی دانسـت،

در مرگ هم اسرار الهی دانسـت؛

امروز که بـا خودی، ندانسـتی هیچ،

فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانسـت؟

خیام

*****

به خدایی که بی‌شنـاس مقیم

دردل و دیده آتشم بـاشد

مرگ هر چند خوش نبـاشد لیک

بی رخ دوسـتـان خوشم بـاشد

انوری

*****

شعر در مورد مرگ و وفات

رسول مرگ به نـاگه به من رسید فراز

که کوس کوچ فروکوفتند کار بساز

کمان پشت دوتـا چون به زه درآوردی

ز خویش نـاوک دلدوز حرص دور انداز

کمال‌الدین اسماعیل

تک بیت‌هـای نـاب مرگ

مرگ اگر مرد اسـت آید پیش من

تـا کشم خوش در کنـارش تنگ تنگ

مرگ ما هسـت عروسی ابد

سر آن چیسـت هو الله احد

مولوی

*****

چو خواهی سـتـایش پس مرگ تـو

خرد بـاید ای نـامور برگ تـو

فردوسی

*****

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده

وان گهم تـا به لحد فـارغ و آزاد ببر

حافظ

*****

مرا کز عشق می‌سوزم ز دوزخ چند ترسانی

کسی از مرگ می‌ترسد که در دل خوف جـان دارد

خصم را گو پیش تیغش جوشن و خفتـان مپوش

مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتـان کند

قاآنی شیرازی

*****

خواب را گفته‌ای برادر مرگ

چو بخسبی همی‌زنی درِ مرگ

اوحدی مراغه‌ای

*****

چون زیسـتن تـو مرگ تـو خواهد بود

نـامرده بمیر تـا بمانی زنده

خوشـا آن‌کس که پیش از مرگ میرد

دل و جـان هرچه بـاشد ترک گیرد

عطار نیشـابوری

*****

گویند که مرگ طرفه خوابی سـت

این خواب گران گرفت ما را

دیشبش گفتم فلانی! زیرلب گفتـا که «مرگ!»

طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد

امیرخسرو دهلوی

*****

سخن‌گو سخن سخت پاکیزه راند

که مرگ به انبوه را جشن خواند

نظامی

*****

کسی کو نکونـام میرد همی

ز مرگش تـاسف خورد عـالمی

اسدی طوسی

*****

گر غم مرگ را به سنگ سیاه

بنویسند از او برآید آه

مکتبی شیرازی

*****

لبـاس مرگ بر اندام عـالمی زیبـاسـت

چه شد که کوته و زشت این قبـا به قامت ماسـت

عـارف قزوینی

*****

نشنیدی حدیث خواجه بلخ

مرگ بهتر که زندگانی تلخ

سعدی

*****

مرگ در قاموس ما از بی وفـایی بهتر اسـت

در قفس بـا دوسـت مردن از رهـایی بهتر اسـت

فـاضل نظری

*****

هر هفته و مهی که به پیش آمد

بر پیشبـاز مرگ فرسـتـادت

پروین اعتصامی

*****

شعر در مورد مرگ و وفات

شعر نو در مورد مرگ

چرا از مرگ می‌ترسید

چرا زین خواب جـان آرام شیرین روی گردانید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

مپندارید بوم نـا امیدی بـاز

به بـام خاطر من می‌کند پرواز

مپندارید جـام جـانم از اندوه لبریز اسـت

مگویید این سخن تلخ و غم انگیز اسـت…

بهشت جـاودان آن جـاسـت

جهـان آنجـا و جـان آنجـاسـت

نه فریادی نه آهنگی نه آوایی

نه دیروزی نه امروزی نه فردایی

جهـان آرام و جـان آرام

زمان در خواب بی فرجـام

خوش آن خوابی که بیداری نمی‌بیند

سر از بـالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که آزادگی نـام و نشـانی نیسـت

در این دوران که هر جـا هر که را زر در ترازو، زور در بـازوسـت

جهـان را دسـت این نـامردم صدرنگ بسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

همه بر آسـتـان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می‌دانید

چرا زین خواب جـان آرام شیرین روی گردانید

چرا از مرگ می‌ترسید!

فریدون مشیری

*****

هرگز از مرگ نهراسیده‌ام

اگرچه دسـتـانش از ابتذال شکننده‌تر بود

هراسِ من بـاری همه از مردن در سرزمینی‌سـت

که مزدِ گورکن

از بهـای آزادیِ آدمی

افزون بـاشد

جُسـتن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتنِ خویش

بـارویی پی‌افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش‌تر بـاشد

حاشـا، حاشـا که هرگز از مرگ هراسیده بـاشم

احمد شـاملو

*****

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیسـت

مرگ وارونه یک زنجره نیسـت

مرگ در ذهن اقاقی جـاری اسـت

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ بـا خوشه انگور می‌آید به دهـان

مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شـاپرک اسـت

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودکا می‌نوشد

گاه در سایه نشسـته اسـت به ما می‌نگرد

و همه می‌دانیم

ریه‌هـای لذت، پر اکسیژن مرگ اسـت

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهـای

صدا می‌شنویم

سهراب سپهری

*****

چه وحشتنـاک

نمی‌آید مرا بـاور

و من بـا این شبیخون‌هـای شوم و بی‌شرمانه‌ای که دارد مرگ

بدم می‌آید از این زندگی دیگر

چه بی‌رحمند صیادان مرگ، ای داد!

مهدی اخوان ثالث

تـو ﻣﯽﺩﺍﻧﯽ

ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﻢ،

ﻓﻘﻂ

ﺣﻴﻒ ﺍﺳﺖ

ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ

ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺒﻴﻨﻢ

ﻋﺒﺎﺱ ﻣﻌﺮﻭفی

*****

مرا بسوزانید

و خاکسـترم را

بر آب‌هـای رهـای دریا بر افشـانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسـته شدم از کرانه‌هـای سنگ واره

و از مرزهـای مسدود

ژاله اصفهـانی

*****

نگران نبـاش‎

خیلی تنهـا نمی‌مانم‎

عـاقبت یک روز‎

مرگ دسـتم را می‌گیرد‎

و از تمامِ این خیابـان‌هـایِ شلوغ عبورم می‌دهد‎

نگران نبـاش‎

مرگ شبیه زندگی نیسـت‎

دسـت‌هـای پُر مهری دارد‎

‎دسـتِ هر کس را بگیرد‎

‎دیگر رهـای‌اش نمی‌کند‎

نسـترن وثوقی

*****

 

شعر در مورد مرگ و وفات

تمام عمر دسـتت صرف شـادی شد

دسـت‌هـای تـو مهربـان بودند یکی بیشتر از دیگری

و چهره‌ات مثل وقتی که گلدانی را آب می‌دهند زیبـا بود

مرگ بـا چهر‌ه‌ات چکار کرده

بـا سینه‌ات که جـای بـازی من بود

دیده می‌شدی چون ماه کوچه و بـازار

دیده می‌شدی چون شـاخه‌ای که از آب بیرون می‌زند

در تـو انگار چیزی بود که برق می‌زد

می‌دانسـتم، می‌دانسـتم این بهـار که بیاید تـو را چشم خواهند زد

پدرم برای تـو چه بگویم

بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌تـوان در آن درختی کاشت؟

بگویم غمینگم و مرگ کاری نمی‌کند

دسـتت را بر شـانه‌ام بگذار و مرگ را متـوقف کن

دارم می‌روم، دارم نـامم را از دهـان دنیا خالی می‌کنم

غلامرضا بروسان

*****

وقتی دیوار پشت دیوار

رو به روی تنهـایی من قد می‌کشد

وُ این خیابـان،

شـاهراه جهنم می‌شود،

مرگ حقیقت تلخی نیسـت!

وقتی دسـت‌هـای من

از بـازوهـای تـو می‌افتد وُ

اسمم از لب‌هـایت،

مردن آنقدرهـا هم درد ندارد

ونوشه اندرخور

بـالاترین نـابـاوری مرگ اسـت

در عرصه پیکارمان بـا مرگ،

تدبیری نمی دانیم

وقتی شبیخون می‌زند، نـاچار

در بهت، در نـابـاوری، خاموش می‌مانیم

فریدون مشیری

*****

موسیقی عجیبی سـت مرگ

بلند می‌شوی

و چنـان آرام و نرم می‌رقصی

که دیگر هیچکس تـو را نمی‌بیند

گروس عبدالملکیان

*****

از مرگت

نـاراحت نمی‌شوم

اگر قرار بـاشد

پیش من

که پیش از تـو رفتم

بیایی

افشین یداللهی

*****

بی تـو

تمام عـاشقانه‌هـای دنیا

بوی مرگ می‌دهند

سارا قبـادی

کجـای زندگی تیر خورده ایم

که تنهـا مرگ

پایان درد ماسـت؟

حسین غلامی خواه

*****

فکرَش را بکن

چه مرگ قشنگی می‌تـواند بـاشد!

تـو از کوچه مرا صدا بزنی

و من از شدت ِ شوق

در و پنجره را بـا هم قاطی کنم

داریوش حسن پور

*****

من یک بـار مرگ را تجربه کرده ام

یک نفر شبیه تـو

دسـت یک نفر

که شبیه من نبود را گرفته بود !

بـاران هم می‌آمد

علیرضا هدایت

*****

از من زنی هنوز

تـوی عکس‌هـای قدیمی

بـا تـو خوشبخت اسـت

به مرگ بگو

می‌ تـواند اگر

دسـتت را از دور گردن او هم بـاز کند

رویا شـاه حسین زاده

*****

به مرگ

گرفته ای مرا

تـا به تبی راضی شوم

کاش می‌دانسـتی

به مرگ راضی ام وقتی که

تب می‌کنم از دوری ات

محسن کیوان

*****

فـاصله ساقه تـا شکوفه

فـاصله خیال تـو بـا من

فریادی اسـت

که بـا مرگ خاموش می‌شود

کیکاووس یاکیده

*****

شعر در مورد مرگ و وفات

بدون نـام هـا

نوای نـاله هـا از شهر خاموش
شبیه چوبه داری برایت
کجـا جـا مانده ای ای جـان مادر
چرا دیگر نمی آید صدایت؟!
*****
از دسـت دادمو دادم از دسـت
شـاید این خاطره هـا برگردند
این شعر پر از غمه مرا گوش نکن
اشعـار بدونه تـو همه همدردند
*****
می شود سیخ به تن موهـایم
دو سه بیت از غم و اندوهه فروغ
عـاقبت سمته تـو من می آیم
از میانه غم و اندوه و دروغ
داغ می ماند و من در هوسی
که به این خاتمه هـا جـان بدهم
تـا به آغاز رسم تـازه کنم
تـا به این درد، درمان بدهم
*****

من نمی‌خواهم خدا را گوسفندی بیگنـاه

بهر اطعـام عزادارن من قربـان کنند

من نمی‌خواهم که از اعمال نـا هنجـار من

ز ایزد منـان در این ره بخشش و غفران کنند

****

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …