شعرانه

شعرانه

 

سیمین بهبهانی

گفتا که می بوسم تورا گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی گفتم که حاشا می‏ کنم

گفتا ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در؟

گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می‏ کنم

گفتا که تلخی‏ های می گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتا چه می‏ بینی بگو در چشم چون آیینه ‏ام؟

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می‏ کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می ‏کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می ‏کنم

گفتا که پیوند تورا با نقد هستی می‏ خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می‏ کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تورا گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می ‏کنم

◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽
شعرانه
شعرانه های دلنشین
من از تکرار می ترسم …

      من از تکرار می ترسم

      من از این آسمان تار می ترسم

     چرا رودی روان باید به مردابی بدل گردد؟

     چرا این روزهای ناب،در تکرار سر گردد؟

     چرا عمری شب و روزش به سان یکدگر گردد؟

     من از تکرار می ترسم

     من از تاریکی بسیار می ترسم

     من از ظلمت،

     من از وحشت،

     درون خوف گاه غار میترسم

     خداوندا روانم کن

     چنان آن قطره باران،

     که بر رودی فرود آمد

     چنان رودی که از آن قطره باران به جوش آمد

     چنان دریا که از بی تابی آن رودهای مست،

     بر رقص و خروش آمد

     من از تکرار می ترسم

     من از یک قمری بی بال می ترسم

     من از شهری پر از اندیشه بیمار می ترسم

     خداوندا!

     مرا بالی عطا کن،

     تا که خود را بر کنم از هر چه اکنون و پس از اکنون

     مرا بالی عطا کن،تا که خود را برکنم از خاک جهل و ماندن و اکنون

     چرا؟

     چون قمری ات بی بال در اندیشه هایی تار می میرد

     و گر بالی دهی،هم چون عقابی اوج می گیرد

     من از تکرار می ترسم

     من از ماندن درون جنگلی خالی،پر از کفتار می ترسم

     من از دشتی بدون لاله و لبخندهای یار می ترسم

     از این مسلخ رهایم کن خداوندا

     که من بسیار می ترسم

      …

    سجاد مومنی

◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽

 

شعرانه

شعرهای عاشقانه

فریدون مشیری

کاش می دیدم چیست

آنچه از عمق تو تا عمق وجودم جاریست

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان دارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویران گر شوق

پر پرم میکند ای غنچه رنگین پر پر….

من، در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد،

رقص شیطانی خواهش را، در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر!

اهتزاز ابدیت را می بینم!!

بیش از این، سوی نگاهت، نتوانم نگریست!

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست!

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست؟!

◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽

شعرانه

گلچینی از زیبا ترین اشعار

سعدی

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از سم فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که سم آید ازآن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽

 

شعرانه

شعرهای زیبا

شاملو

 

من،مرگ را زیسته ام

مرگ را دیده ام من

در دیداری غمناک

من مرگ را به دست سوده ام

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

آه!

بگذاریدم!

بگذاریدم!

اگر مرگ

همه آن لحظه ای آشناست که ساعت سرخ

از تپش باز می ماند

وشمعی که به رهگذر باد

میان نبودن و بودن

درنگی نمی کند

خوشا آن دم که زن وار

با شادترین نیاز تنم

به آغوشش کشم

تا قلب

به کاهلی از کار باز ماند

ونگاه چشم

به خالی های جاودانه بر دوخته

وتن عاطل

دردا!

دردا که مرگ

نه مردن شمع

و نه باز ماندن ساعت است

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه بازش یابی

نه لیموی پر آبی که می مکی

تا آن چه به دور افکندنی ست

تفاله یی بیش نباشد

تجربه یی است غم انگیز

غم انگیز

به سالها و به سالها و به سالها

وقتی که گرداگرد تو را مرده گانی زیبا فراگرفته اند

یا محتضرانی آشنا

که تو را بدیشان بسته اند

با زنجیر های رسمی شناسنامه ها

واوراق هویت

و کاغذهایی که از بسیاری تمبرها و مهرها

ومرکبی که خوردشان رفته است

وقتی که به پیراهن تو

چانه ها

دمی از جنبش باز نمی ماند

بی آنکه از تمامی صداها

یک صدا آشنای تو باشد

وقتی که دردها از حسادتهای حقیر بر نمی گذرد

وپرسش ها همه

در محور روده ها است

آری،مرگ

انتظاری خوف انگیزست

انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد

مسخی است دردناک

که مسیح را

شمشیر به کف می گذارد

در کوچه های شایعه

تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد

وبودا را

با فریادهای شور و شوق هلهله ها

تا به لباس مقدس سربازی در آید

یا دیو ژن را

با یقه ی شکسته وکفش برقی

تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند

در ضیافت شام اسکندر

من مرگ را زیسته ام

با آوازی غمناک

غمناک

وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده

◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽◽◾◽◾◽

دل انگیز ترین اشعار را در مجله اینترنتی چارگوشه بخوانید.

مطلب پیشنهادی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی     آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر …