ساده اما زیبا، شعر سپید

ساده اما زیبا، شعر سپید

 

منم که دوستت دارم

منم که دوستت دارم
نه مردی که دستش را به نرده‌ها گرفته
نه باران پشت پنجره
منم که دوستت دارم
و غم
بشکه‌های سنگینی را
در دلم جابه‌جا می‌کند.

غلامرضا بروسان

 

چشم دوخته به دوردست

فردا آمده است و ایستاده است
پیش روی من
می‌پرسد چه می‌خواستی؟با عصا او را کنار می‌زنم
همچنان چشم دوخته به دوردست
منتظر…
+
شهاب مقربین

ساده اما زیبا، شعر سپید

دلم به‌جا نیست

رو به سمت نور ایستاده‌ام
دلم برای تک‌تک شما تنگ است
خوب که دقت کنی
کوکِ بریده‌ی باد و
عطسه‌ی بی‌هنگامِ حباب هم
همین را می‌گویند.دلم به‌جا نیست
پایم به راه نمی‌آید
هنوز چیزهای بسیاری هست
که دوست‌شان دارم.

فدای فهمِ ستاره در ظلمتِ بی‌چراغ!

من… بعد از هزار سالِ تمام حتی
باز روزی مُرده‌ام به خانه بازخواهد گشت
تو از این تنبوره‌زنانِ توی کوچه نترس
نمی‌گذارم شب‌های ساکتِ پاییزی
از هول و ولایِ لرزانِ باد بترسی…!
هر کجا که باشم
باز کفن بر شانه از اشتباهِ مرگ می‌گذرم
می‌آیم مشق‌های عقب‌مانده‌ی تو را می‌نویسم
پتوی چهارخانه‌ی خودم را
تا زیرِ چانه‌ات بالا می‌کشم
و بعد… یک‌طوری پرده را کنار می‌زنم
که باد از شمارشِ مُردگانِ بی‌گورش
نفهمد که یکی کم دارد!

سید علی صالحی

آنکس که به جستجوی آزادی است…

در اطراف خانه ی من
آنکس که به دیوار فکر می کند، آزاد است!
آنکس که به پنجره… غمگین!
و آنکس که به جستجوی آزادی است،
میان چاردیواری نشسته
می ایستد… چند قدم راه می رود!
نشسته… می ایستد
چند قدم راه می رود!
نشسته… می ایستد… چند قدم راه می رود!
نشسته
می ایستد… چند قدم راه می رود!
نشسته… می ایستد
چند قدم…حتی تو هم خسته شدی از این شعر
حالا چه برسد به او که…
نشسته
می ایستد…
نه!…
افتاد!

گروس عبدالملکیان

ساده اما زیبا، شعر سپید

همسایه

لااقل برف نمی آید که تو
عبور کنی
از میان کوچهبارانی نمی بارد که خیس شوند
موهایت

همه چیز سطحی می بارد این ماه ها
جز اشک های من
که عجیب نیاز به چند ناودانی دارند
حیف که نمی شود
وگرنه اتاقت را تا اتاقم
کول می کردم
آن وقت
لباس هایت همسایه ی لباس هایم می شد…

حالا فرقی نمی کند بودنت
مهم این بود که ما
همیشه از عطر تو
سوء استفاده کنیم

نیما معماریان

می دانم نمی دانی…

می دانم نمی دانی
چقدر دوستت دارم
و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را
در دست گرفته استمی دانم نمی دانی
چقدر بی آنکه بدانی می توانم دوستت داشته باشم
بی آنکه نگاهت کنم
صدایت کنم
بی آنکه حتی زنده باشم

می دانم نمی دانی
تا به حال چقدر دوست داشتنت
مرا به کشتن داده است

حافظ موسوی

ساده اما زیبا، شعر سپید

گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس می کنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم

بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.

بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.

گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.

راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم… بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا…؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟

سید علی صالحی

ساده اما زیبا، شعر سپید

انچه نمی گویم…

تو سکوت لا به لای حرف های منی
ز حرف هایم
آنچه نمی گویم
توییعلیرضا روشن

مطلب پیشنهادی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی     آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر …