در خود خروش ها دارم چون چاه اگر چه خاموشم از حسین منزوی

 

در خــود خروش هــا دارم چون چاه اگر چه خاموشم از حسین مــنزوی

 

 

در خــود خروش هــا دارم، چون چاه، اگر چه خاموشم

می جوشم از درون هر چند بــا هیچکس نمی جوشم

 

گیرم به طعنه ام خوانند: « ساز شکسته! » می دانند،

هر چند خامشم اما، آتشفشان خاموشم

 

فردا به خون خورشیدم، عشق از غبــار خواهم شست

امروز اگر چه زخمش را، هم بــا غبــار می پوشم

 

در پیشگاه فرمانش، دستی نهــاده ام بر چشم

تــا عشق حلقه ای کرده است، بــا شکل رنج در گوشم

 

این داستــان که از خون گُل بیرون دمد، خوش است، اما

خوشتر که سر برون آرد، خون از گُل سیاووشم

 

مــن بــا طنین خــود بخشی از خاطرات تــاریخم

بگذار تــا کند تقویم از یاد خــود فراموشم

 

مرگ از شکوه استغنا بــا مــن چگونه برتــابد؟

بــا مــن که شوکرانم را بــا دست خویش می نوشم

 

 

 

در خود خروش ها دارم چون چاه اگر چه خاموشم از حسین منزوی

حسین مــنزوی شاعر معاصر

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …