حکایاتی از گلستان سعدی شیرزای

درباره نام سعدی و القابش،تاریخ تولد و وفاتش ، سفرهای او و تاریخ نگارش بوستان و گلستان،نظرات مختلفی بیان شده است .در اینجا بهتر است که از نقل اقوال بگذریم و آنچه صحیح تر به نظر میرسد همان را بنگاریم.در لغت نامه دهخدا،چنین آمده است :مشرف الدین ، مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی،‌سعدی در حدود سال۶۰۶هجری در شیراز متولد شد وبه سال ۶۹۰در سن ۸۴سالگی در شیراز درگذشت . سعدی شیرازی ، نویسنده و گوینده بزرگ قرن هفتم در شیراز به کسب علم پرداخت سپس به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تعلیم مشغول شد. سعدی سفرهای بسیاری کرد و در زمان سلطنت اتابک به شیراز بازگشت و ره تصنیف ((سعدی نامه یا بوستان )) و درسال۶۵۶ ((گلستان)) را پرداخت.

حکایاتی از گلستان سعدی شیرزای
نگاهی به گلستان سعدی

گلستان سعدی مجموعه ای ا زگنجینه ها و گوهرهای فرهنگی است. هدف سعدی در کتابهایش نصیحت وپیام و ارشاد انسانهاست. براین اساس اینکه بهشت هشت باب است از هشت باب تشکیل شده است:
باب اول:سیرت پادشاهان
باب دوم:اخلاق درویشان
باب سوم:فضیلت قناعت
باب چهارم:فواید خاموشی
باب پنجم:عشق و جوانی
باب ششم:ضعف و پیری
باب هفتم :تاثیر تربیت
باب هشتم:آداب صحبت

حکایاتی از گلستان سعدی شیرزای
باب اول :درسیرت پادشاهان

۱.دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز

در یکی از جنگ ها عده ای را اسیر کردند و نزد آوردند.شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند.اسیر که از زندگی ناامید شده بود خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند:

هرکه دست از جان بشوید
هرچه در دل دارد بگوید
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز

یکی از وزیران حاضر پرسید: این اسیر چه می گوید؟یکی از وزیران پاک نهاد گفت:ای آیه را می خواند((الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس))
شاه با شنیدن این آیه به اسیررحم کرد و او را بخشید ولی یکی از وزیرانی که مخالف او بود .نزد شاه رفت و گفت : نباید دولتمردانی چون ما نزد سخن دروغ از راستگویی تو بود،زیرا دروغ او از روی مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست. چنانکه خردمندان گفته اند:((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))

هرکه شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
وبر پیشانی ایوان کاخ فریدون نوشته شده بود:
جهان ای برادر نماند به کس
دا اندر جهان آفرین بندو بس
مکن تکیه برملک دنیاو پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آّهنگ رفتن کند جان پاک
چه برتخت مردن چه بر روی خاک

حکایاتی از گلستان سعدی شیرزای
۲. عبرت از دنیای بی وفا

یکی از فرمانروایان خراسان،سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر پوسیده و ریخته شده ولی چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره می کند. خواب خود را بریا حکما و دانشمندان بیان کرد تا تعبیر کنند، آنها از تعبیر آن خواب فروماندند،ولی یک نفر پارسای تهیدست ،تعبیر خواب او رادریافت و گفت: سلطان محمود هنوز نگران است که ملکش در دست دگران است!

بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند
کز هستیش به روی زمین یک نشان نماند
وان پیر لاشه را که نمودند زیرخاک
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام غرخ نوشیروان به خیر
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند
خبری کن ای فلان و غنیمت شمارعمر
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند

 

مطلب پیشنهادی

شعر کوتاه عاشقانه

شعر کوتاه عاشقانه زیبا

  شعر کوتاه عاشقانه برای همسر و عشق زندگی تان   شعر عاشقانه حافظ فکر …