حرفی بزن جان آستین سوی تو می افشاندم از حسین منزوی

 

حرفی بزن جان آستین سوی تو می افشاندم از حسین منزوی

حرفی بزن جان آستین سوی تومی افشاندم
چیزی بگو عشق از كمین بوی تو می باراندم

حرفی بزن چیزی بگو كاین بغض در من بشكند
بغضی كه دارد از درون دور از تو می تركاندم

با من تو امروزی نئی تا از كئی ؟ می بینمش
عشق است و با لالای تو گهواره می جنباندم

وقتی اشارت از سر انگشت اهرم می كنی
چون صخره ی كور و كری سوی تو می غلطاندم

با چشم و دل چون سر كنم الا كه در تملیك تو
كاین زان تو می بیندم و آن زان تو می داندم

هم خود مگر برگیری ام از خاك و تا منزل بری
وقتی كه پای راهوار از كار در می ماندم

از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم
می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم

گرداب و ساحل هر چه ای حكم من سرگشته ای
وقتی قضا از هر كجا سوی شما می راندم

شور دل شوریده را من با چه بنشانم كه عشق
با هر چه پیشش می رسد ، سوی تو می شوراندم

 

 

حرفی بزن جان آستین سوی تو می افشاندم از حسین منزوی

حسین منزوی

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …