جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود از فاضل نظری

جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود از فاضل نظری

جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقل با دل روبه‌رو شد صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی‌گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت، حرفش را به کرسی می‌نشاند
دل سراسر دست و پا می‌زد، ولی بیهوده بود

حرف منّت نیست اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود

من کی‌ام؟! باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود

ای دلِ ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم ِ نابخشوده بود

فاضل نظری

جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود از فاضل نظری

عقل با دل روبه رو شد صبح دلتنگی بخیر

جان پس از عمری دویدن لحظه‌ای آسوده بود از فاضل نظری

عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند

دیگر اشعار ناب فاضل نظری:

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است از فاضل نظری

ای ﺑﻐﺾ ﻓﺮو ﺧﻔﺘﻪ ﻣﺮا ﻣﺮد ﻧﮕﻪ دار از فاضل نظری

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

از همراهی شما سپاسگزاریم. مجله اینترنتی چارگوشه

مطلب پیشنهادی

موجیم و وصل ما از خود بریدن است از قیصر امین پور

موجیم و وصل ما از خود بریدن است از قیصر امین پور موجیم و وصل …