اشعار زیبای سهراب سپهری

اشعار زیبای سهراب سپهری:

خـانه دوســت کجاســت؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی اســت که از خواب خدا
سبز تر اســت
و در آن عشق به انــدازه پرهای صداقت آبی اســت
میروی تا ته آن کوچه
که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانــده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلنــدی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خـانه دوســت کجاســت؟

اشعار زیبای سهراب سپهری
اشعار دلنشین سهراب سپهری:

من و تو دیر زمانی اســت که خوب می دانیم
چشمه آرزو های من و تو جاری اســت
ابرهای دلمان پربارنــد
کوه های ذهن و انــدیشه ما پا برجا
دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها
روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز
من و تو می دانیم
زنـدگــی در گذر اســت
همچو آواز قناری در باغ
من و تو می دانیم
زنـدگــی آوازی اســت که به جان ها جاری اســت
زنـدگــی نغمه سازی اســت که در دســت نوازشگر ما اســت
زنـدگــی لبخنــدی اســت که نشســته به لبان من و تو
زنـدگــی یک رویا اســت که تو امروز به آن می نگری
زنـدگــی یک بازی اســت که تو هر لحظه به آن می خنــدی
زنـدگــی خواب خوش کودک احساس من اســت
زنـدگــی بغض دل توســت به هنگام سحر
زنـدگــی قطره اشکی اســت فروریخته بر گونه تو
زنـدگــی آن رازی اســت که نهفته اســت به چشم گل سرخ
زنـدگــی حرف نگفته اســت که تو می شنوی
زنـدگــی یک رویاســت که به خوابش بینی
زنـدگــی دســت نوازشگر توســت
زنـدگــی دلهره و ترس درون دل توســت
زنـدگــی امیدی اســت که تو در نگاه من می جویی
زنـدگــی عشق نهفته اســت به انــدیشه تو
زنـدگــی این همه اســت
من و تو می دانیم

زنـدگــی یک سفر اســت
زنـدگــی جاده و راهی اســت به آن سوی خیال
زنـدگــی تصویری اســت که به آئینه دل می بینی
زنـدگــی رویایی اســت که تو نادیده به آن می نگری
زنـدگــی یک نفس اســت که تو با میل به جانت بکشی
زنـدگــی منظره اســت، باران اســت
زنـدگــی برف سپیدی اســت که بر روح تو بنشســته به شب
زنـدگــی چرخش یک قاصدک اســت
زنـدگــی یک رد پایی اســت که بر جاده خاکی فرو افتادســت
زنـدگــی بوی خوش نســترن اســت
بوی یاسی اســت که گل کرده به دیوار نگاه من و تو
زنـدگــی خاطره اســت
زنـدگــی دیروز اســت
زنـدگــی امروز اســت
زنـدگــی آن شعری اســت که عزیزی نوشته اســت برای من و تو
زنـدگــی تابلو عکسی اســت به دیوار اتاق
زنـدگــی خنــده یک شاه پرک اســت بر گل ناز
زنـدگــی رقص دل انگیز خطوط لب توســت
زنـدگــی یک حرف اســت، یک کلمه
زنـدگــی شیرین اســت
زنـدگــی تلخی نیســت
تلخی زنـدگــی ما همچو شهد شیرین اســت
من و تو می دانیم
زنـدگــی آغازی اســت که به پایان راهی اســت
زنـدگــی آمدن و بودن و جاری شــدن اســت
زنـدگــی رفتن خاموش به یک تنهایی اســت
من و تو می دانیم

اشعار زیبای سهراب سپهری
زنـدگــی آمدن اســت
زنـدگــی بودن و جاری شــدن اســت
زنـدگــی رفتن و از بودن خود دور شــدن اســت
زنـدگــی شیرین اســت
زنـدگــی نورانی اســت
زنـدگــی هلهله و مســتی و شور
زنـدگــی این همه اســت
من و تو می دانیم
زنـدگــی گرچه گهی زیبا نیســت
یا که تلخ اســت و دگر گیرا نیســت
رسم این قصه همین اســت و همه می دانیم
که نه پایدار غم اســت و نه که شاد می مانیم
زنـدگــی شاد اگر هســت و یا غمناک اســت
نغمه و ترانه و آواز اســت
بانگ نای باشــد اگر یا که آواز قناری به دشت
زنـدگــی زیبا اســت
من و تو می دانیم
اشک و لبخنــد همه زنـدگــی اســت
ناله و آه و فغان زنـدگــی اســت
آمدن زنـدگــی اســت
بودن و مانــدن و دیدن همه یک زنـدگــی اســت
رفتن و نیســت شــدن زنـدگــی اســت
این همه زنـدگــی اســت
من و تو می دانیم
زنـدگــی، زنـدگــی اســت

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …