اشعار دلنشین  یغما گلرویی

اشعار دلنشین  یغما گلرویی

 

یغما گلرویی در  ۶ مرداد سال ۱۳۵۴به دنیا آمد. او ترانه‌سرا، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است.

از آثار اون مینوان به ، خسته شدم، رؤیایی دارم، ستاره، ضیافت و کوچه ملی اشاره کرد.

 

کوچه ملی

هنوز عکس فردین رو دیوارشه

هنوز پرسه تو لاله زار کارشه

 

تو رویاش هنوزم بلیط میخره

میگه این چهارشنبه رو میبره

 

تو جیباش بلیطای بازندگی

روی شونه هاش کوه این زندگی

 

حواسش تو سی سال پیش گم شده

دلش زخمی حرف مردم شده

 

سر کوچه ملی یه مرده یه مرد

که سی ساله این ساعتش یخ زده

 

نمیدونه دنیا چه رنگی شده

نمیدونه کی رفته کی اومده

 

سرکوچه ملی یه مرده یه مرد

توی پالتوی کهنه عهد بوق

 

داره عابرارو نگاه میکنه

که رد میشن از کوچه های شلوغ

 

هنوز عکس فردین به دیوارشه

خراباتی خوندن هنوز کارشه

 

یه عالم ترانه تو سینش داره

قدم هاشو تو لاله زار میشمره

 

دلش از تئاترای قصه پره

چشاش از نگاهای خسته پره

 

هنوز فکر چهارشنبه بردنه

یه عمره که باختاشو رج میزنه

 

سرکوچه ملی یه مرده یه مرد

که سی ساله این ساعتش یخ زده

 

نمیدونه دنیا چه رنگی شده

نمیدونه کی رفته کی اومده

 

سرکوچه ملی یه مرده یه مرد

توی پالتوی کهنه عهد بوق

 

داره عابرارو نگاه میکنه

که رد میشن از کوچه های شلوغ

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اشعار دلنشین  یغما گلرویی

یغما گلرویی

 

خواهش می‌کنم

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،

که گمان کردم سر به سر این دل ‌ساده می‌گذاری!

به خودم گفتم

این هم یکی از شوخی‌های شاد کننده توست!

ولی آغاز آواز بغض گرفته من،

در کوچه‌های بی دارو درخت خاطره بود!

هاشور اشک بر نقاشی چهره‌ام

و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بی‌چراغ!

دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!

از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاتر دبستان را ورق زدم!

باید می‌فهمیدم چرا مجازاتم کرده‌ای!

شاید قتل ِ مورچه‌هایی که در خیابان

به کف کفش من می‌چسبیدند،

این تبعید ناتمام را معنا کند!

یا شیشه ای که با توپ سه رنگ من،

در بعدازظهر تابستان هشت سالگی شکست!

یا سنگی که با دست من

کلاغ حیاط خانه مادربزرگ را فراری داد!

یا نفرین ناگفته گدایی، که من

با سکه نصیب نشده او برای خودم بستنی خریدم!

وگرنه من که به هلال ابروی تو

در بالای آن چشم‌های جادویی جسارتی نکرده‌ام!

امروز هم به جای خون‌بهای آن مورچه‌ها

ده حبه قند در مسیر مورچه های حیاط‌مان گذاشتم!

برای آن پنجره قدیمی شیشه رنگی خریدم!

یک سیر پنیر به کلاغ خانه مادربزرگ

و یک اسکناس سبز به گدای دربدر خیابان دادم!

پس تو را به جان جریمه این همه ترانه

دیگر نگو بر نمی‌گردی

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اشعار دلنشین  یغما گلرویی

شاعر معاصر

 

بارون‌ و دوست دارم هنوز

چون تو رو یادم میاره

حس میکنم پیش منی

وقتی که بارون می‌باره

 

بارون‌ و دوست دارم هنوز

بدون چتر و سرپناه

وقتی که حرفای دلم

جا می‌گیرن توی یه آه

 

شونه به شونه می‌رفتیم

من و تو تو جشن بارون

حالا تو نیستی و خیسه

چشمای من و خیابون

 

بارون‌و دوست داشتی یه روز

تو خلوت پیاده رو

پرسه پاییزی ما

مرداد داغ دست تو

 

بارون‌ و دوست داشتی یه روز

عزیز هم پرسه‌ی من

بیا دوباره پا به پام

تو کوچه‌ها قدم بزن

 

شونه به شونه می‌رفتیم

من و تو تو جشن بارون

حالا تو نیستی و خیسه

چشمای من و خیابون

 

 

ممنون از همراهیتان با ما در مجله ی اینترنتی چارگوشه

 

مطالب مرتبط:

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

مطلب پیشنهادی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی     آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر …