اشعار دلنشین از اثار حسین پناهی…

اشعار دلنشین از اثار حسین پناهی

 

حسین پناهی دژکوه (متولد سال ۱۳۳۵ دژکوه – درگذشته در  سال۱۳۸۳ تهران) شاعر، نویسنده، کارگردان و بازیگر ایرانی بود.

لعنت
بر گردن عشق ساده ام
که انگشترش نخی ست،
گلوبند زمردین شعر مرا
باور نمی کند کسی …
لعنت به شعر و من!

—————–

جاودانگی عشق
به آتش نگاهش
اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،
به سرزمینی بی رنگ !
بی بو و ساکت
آری،
بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
اگر خواستار جاودانگی عشقی

—————————–

 

اشعار دلنشین از اثار حسین پناهی...

شعر ابله
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه
چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی
زهره گوید که شعور همه آفاقی تو
مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان خطر میرانی
مست از هندسه ی روشن خویشی مستی
پشت در آینه در آینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
ور نه از قافله مور و ملخ درمانی

—————-

شاعری که اندره مالرو بود
آزاد، جسور، شاد
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش
گل باران بوسه و سلام و دلداری می شود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال
یا سرما و عشق
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست
یک لبخند
دو تار مو
وسه سلام
این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه می شود
در نور باران گور ساده ام

——————-

اشعار دلنشین از اثار حسین پناهی...

می آید ها
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها.
شاید ای دل
که مسیحا نفست
آمد و رفت،
باختی هستی خود
بر سر می آید ها

—————–

 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…

——————-

فیلانه
وقتی ما آمدیم
اتفاق، اتفاق افتاده بود!
حال
هرکس
به سلیقه خود چیزی می گوید
و در تاریکی گم می شود.

——————–

اشعار دلنشین از اثار حسین پناهی...

بازی
ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر امدیم!
خیلی دیر…
پس به ناچار
حدس می زنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم …
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است.

—————–

شبنم
به شبنمی می ماند آدمی
و عمر چهل روایتش،
به لحظه رویت نور
بر سطح سبز برگی
می لغزد و بر زمین می چکد….
تا باری دیگر
و کی؟
و چگونه؟
و کجا؟

مطلب پیشنهادی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی     آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر …