اشعار اقبال لاهوری در وصف پیامبر و امام علی(ع)

اشعار اقبال لاهوری در وصف پیامبر و امام علی(ع)

 

امام علی(ع) در اشعار اقبال لاهوری

 

مسلم اول شه مردان علی          عشق را سرمایه ی ایمان علی

از ولای دودمانش زنده ام             در جهان مثل گهر تابنده ام

نرگسم وارفته ی نظاره ام            در خیابانش چو بو آواره ام

زمزم ار جوشد زخاک من ازوست    می اگر ریزد ز تاک من ازوست

خاکم و از مهر او آئینه ام              می توان دیدن نوا در سینه ام

از رخ او فال پیغمبر گرفت             ملت حق از شکوهش فر گرفت

قوت دین مبین فرموده اش          کائنات آئین پذیر از دوده اش

مرسل حق کرد نامش بوتراب       حق «یدالله» خواند در ام الکتاب

هر که دانای رموز زندگیست         سر اسمای علی داند که چیست

خاک تاریکی که نام او تن است     عقل از بیداد او در شیون است

فکر گردون رس زمین پیما ازو         چشم کور و گوش ناشنوا ازو

از هوس تیغ دو رو دارد بدست       رهروان را دل برین رهزن شکست

شیر حق این خاک را تسخیر کرد    این گل تاریک را اکسیر کرد

مرتضی کزتیغ او حق روشن است   بوتراب از فتح اقلیم تن است

مرد کشور گیر از کراری است        گوهرش را آبرو خودداری است

هر که در آفاق گردد بوتراب            باز گرداند ز مغرب آفتاب

هر که زین بر مرکب تن تنگ بست  چون نگین بر خاتم دولت نشست

زیر پاش اینجا شکوه خیبر است     دست او آنجا قسیم کوثر است

از خود آگاهی یداللهی کند           از یداللهی شهنشاهی کند

ذات او دروازه ی شهر علوم          زیر فرمانش حجاز و چین و روم

حکمران باید شدن بر خاک خویش  تا می روشن خوری از تاک خویش

خاک گشتن مذهب پروانگیست     خاک را اب شو که این مردانگیست

سنگ شو ای همچو گل نازک بدن   تا شوی بنیاد دیوار چمن

از گل خود آدمی تعمیر کن             آدمی را عالمی تعمیر کن

گر بنا سازی نه دیوار و دری         خشت از خاک تو بندد دیگری

ای ز جور چرخ ناهنجار تنگ                   جام تو فریادی بیداد سنگ

ناله و فریاد و ماتم تا کجا؟                     سینه کوبیهای پیهم تا کجا؟

در عمل پوشیده مضمون حیات              لذت تخلیق قانون حیات

خیز و خلاق جهان تازه شو                   شعله در بر کن خلیل آوازه شو

با جهان نامساعد ساختن                    هست در میدان سپر انداختن

مرد خودداری که باشد پخته کار            با مزاج او بسازد روزگار

گر نسازد با مزاج او جهان                    می شود جنگ آزما با آسمان

بر کند بنیاد موجودات را                       می دهد ترکیب نو ذرات را

گردش ایام را برهم زند                       چرخ نیلی فام را برهم زند

می کند از قوت خود آشکار                 روزگار نو که باشد سازگار

در جهان نتوان اگر مردانه زیست           همچو مردان جانسپردن زندگیست

آزماید صاحب قلب سلیم                   زور خود را از مهمات عظیم

عشق با دشوار ورزیدن خوشست       چون خلیل از شعله گلچیدن خوشست

ممکنات قوت مردان کار                     گردد از مشکل پسندی آشکار

حربه دون همتان کین است و بس      زندگی را این یک آئین است و بس

زندگانی قوت پیداستی                    اصل او از ذوق استیلاستی

عفو بیجا سردی خون حیات               سکته ئی در بیت موزون حیات

هر که در قعر مذلت مانده است         ناتوانی را قناعت خوانده است

ناتوانی زندگی را رهزن است            بطنش از خوف و دروغ آبستن است

از مکارم اندرون او تهی است            شیرش از بهر ذمائم فربهی است

هوشیار ای صاحب عقل سلیم          در کمینها می نشیند این غنیم

گر خردمندی فریب او مخود              مثل حر با هر زمان رنگش دگر

شکل او اهل نظر نشناختند              پرده ها بر روی او انداختند

گاه او را رحم و نرمی پرده دار            گاه می پوشد ردای انکسار

گاه او مستور در مجبوری است        گاه پنهان در ته معذوری است

چهره در شکل تن آسانی نمود         دل ز دست صاحب قوت ربود

با توانائی صداقت توأم است            گر خود آگاهی همین جام جم است

زندگی کشت است و حاصل قوتست    شرح رمز حق و باطل قوتست

مدعی گر مایه دار از قوت است        دعوی او بی نیاز از حجت است

باطل از قوت پذیرد شان حق            خویش را حق داند از بطلان حق

از کن او زهر کوثر می شود             خیر را گوید شری ، شر می شود

ای ز آداب امانت بیخبر                    از دو عالم خویش را بهتر شمر

از رموز زندگی آگاه شو                  ظالم و جاهل ز غیر الله شو

چشم وگوش و لب گشا ای هوشمند   گر نبینی راه حق بر من بخند

اشعار اقبال لاهوری در وصف پیامبر و امام علی(ع)

حضرت محمد در اشعار اقبال لاهوری

ای ظهور تو شباب زندگی

جلوه‌ات تعبیر خواب زندگی

ای زمین از بارگاهت ارجمند

آسمان از بوسه بامت بلند

شش جهت روشن زتاب روی تو

ترک و تاجیک و عرب هندوی تو

در جهان شمع حیات افروختی

بندگان را خواجگی آموختی

تا مرا افتاد بر رویت نظر

از اب و ام  گشته‌ای محبوب تر

اقبال  لاهوری  بر این باور بود که قرآن و پیامبر اسلام (صلی الله) باید یگانه منبع عشق ورزیدن مسلمانان باشد تا بوسیله ان نجات یابند.

هر که عشق مصطفی در جان اوست

بحر و بر در گوشه ی دامان اوست

زآنکه ملت را حیات از عشق اوست

برگ و ساز کائنات از عشق اوست

جلوه بی پرده او وا نمود

جوهر پنهان که بود اندر وجود

این شاعر شبه قاره هند در مورد بعثت پیامبر اسلام نیز چنین می‌سراید:

مصطفی اندر حرا خلوت گزید

مدتی جز خویشتن کس را ندید

نقش ما را در دل او ریختند

ملتی را از خلوتش انگیختند

می‌توانی منکر یزدان شدن

منکر از شأن نبی نتوان شدن

گرچه داری جان و روشن چون کلیم

هست افکار تو بی خلوت عقیم

حفظ هر نقش آفرین از خلوت است

خاتم او را نگین از خلوت است

 

اشعار اقبال لاهوری در وصف پیامبر و امام علی(ع)

اقبال از تفرقه و صدپارگی ملت های مسلمان می‌نالد و در اکثر اشعار خود مسلمانان جهان اسلام را به وحدت و دوری جستن از تفرقه و منطق گرایی سفارش می‌کند:

در جهان آوارئی بیچاره ئی

وحدتی گم کرده ئی، صد پاره ئی

بند غیر الله اندر پای  تست

داغم از داغی که در سیمای تست

برگ و ساز کائینات از وحدت است

اندرین عالم حیات از وحدت است

در گذر از رنگ و بوهای کهن

پاک شو از آرزوی های کهن

این کهن سامان نیرزد با دو جو

نقشبند آرزوی تازه شو

اقبال از خود بیگانگی مسلمانان را سبب دل باختن به فرهنگ بیگانه می‌داند و تنها راه نجات بشر را راه دل بستن به جمال مصطفی (ص) می‌داند:

ای تهی از ذوق و شوق و سوز و درد

می‌شناسی عصر ما با ما چه کرد؟

عصر ما، ما را ز ما بیگانه کرد

از جمال مصطفی بیگانه کرد

سوز او تا از میان سینه رفت

جوهر آئینه از آئینه رفت

احتساب خویش کن از خود مرو

یک دو دم از خود بیگانه شو

 

اشعار اقبال لاهوری در وصف پیامبر و امام علی(ع)

محمد اقبال اگر چه خود به سرزمین و جغرافیای خاص تعلق داشته است ولی تفکر و اندیشه او خارج از جغرافیا و سرزمین خاص بوده است و قلبش برای وحدت مسلمین می‌تپید و مکتب رهایی بخش اسلام را تنها راه نجات بشریت می‌دانست:

قلب ما از هند و روم و شام نیست

مرز و بوم ما بجز اسلام نیست

مسلم استی دل به اقلیمی مبند

گم شو اندر جهان چون و چند

او دل بستن به نسب های عجم و عرب را نجات بخش نداسته و عشق ورزیدن و عمل به سنت‌های رسول خدا (ص) را تنها راه نجات بشر می‌داند:

دل به محبوب حجازی بسته‌ایم

زین جهت با یک دگر پیوسته‌ایم

رشته ما یک تولایش بس است

چشم مارا کیف صهبایش بس است

مستی او  به خون ما دوید

کهنه را آتش زد و نو آفرید

عشق او سرمایه جمعیت است

همچو خون اندر عروق ملت است

عشق در جان و نسب در پیکر است

رشته عشق از نسب محکم‌تر است

عشق ورزی از نسب باید گذشت

هم از ایران و عرب باید گذشت

او همه مسلمین را از یک شاخسار و پرورده یک نو بهار می‌داند و تفرقه را در میان آنان حرام دانسته و در شعری که بر سنگ مزار او نیز نوشته شده است چنین می‌سراید:

نه افغان و نه ترک و نی تتاریم

چمن زاریم و از یک شاخساریم

تمیز رنگ و بو بر ما حرام است

که ما پرورده یک نو بهاریم

اشعار اقبال لاهوری در وصف پیامبر و امام علی(ع)

اقبال در نهایت کلام، راه دگرگونی مسلمین را توسل جستن به قرآن می‌داند و بر این باور است که اگر این کتاب الهی در جان و دل مسلمین ریشه کند، جهان دیگری در مقابل دیدگان آنها گشوده خواهد شد.

فاش گویم آن چه در دل مضمر است

این کتابی نیست چیز دیگر است

چون که در جان رفت، جان دیگر شود

جان چو دیگر شد جهان دیگر شود

مطلب پیشنهادی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی     آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر …