اشعاری در مورد شادی

اشعاری در مورد شادی

 

به لب خندان ولی در دل اسیری
به سالت کم ولی در چهره پیری
همان خنده کلید ره گشایی است
ولیکن اخم آن راه جدایی است
هر آن گه از بلا آزرده گشتی
دلت را پر بده در کوه و دشتی
فرو رفتن درون حصرت و غم
کند روزی برایت اندک و کم
چرا سنگش به سینه میزنی تو
چرا دائم دچار ماتمی تو
مگر از غم نصیبی برده بودی
مگر از میوه اش تو خورده بودی
ولیکن شادی اندر زندگانی
شود سرمایه ای تا در نمانی
کند این شادی عزمت را دو چندان
شوی دائم به جای غم تو خندان
شود صدها فرشته بنده تو
شود دل ها اسیر خنده تو
از این جا راه تو هموار گشته
از این شادی دلت بیدار گشته
بلی این شادیت مشکل گشایی است
بلی این راه ، آن راه خدایی است
پس این شادی همان تک راز بوده
در رحمت به سویت باز بوده

*******************

 

اشعاری در مورد شادی

شعر در مورد شادی و خنده

 

راز شادی…

به لب خندان ولی در دل اسیری
به سالت کم ولی در چهره پیری
همان خنده کلید ره گشایی است
ولیکن اخم آن راه جدایی است
هر آن گه از بلا آزرده گشتی
دلت را پر بده در کوه و دشتی
فرو رفتن درون حصرت و غم
کند روزی برایت اندک و کم
چرا سنگش به سینه میزنی تو
چرا دائم دچار ماتمی تو
مگر از غم نصیبی برده بودی
مگر از میوه اش تو خورده بودی
ولیکن شادی اندر زندگانی
شود سرمایه ای تا در نمانی
کند این شادی عزمت را دو چندان
شوی دائم به جای غم تو خندان
شود صدها فرشته بن …

*******************

 

اشعاری در مورد شادی

شعر خنده و شادی

 

تو بگو دریا که ما دریا شویم

تو بگوکه راه! خاک پا شویم

تو بگو یادی ز دریایی شدن

چشمه ای در کنج هر صحرا شویم

تو بگو شادی بیاور بهر ما

خندهای بر روی آن لب ها شویم

بادها می وزد اینجا توبیا

تا از این قفس تن رها شویم

شب شکستن مهر خوبی ها شده

تو بیا سرگشته شب ها شویم

گفته اند تا تو نیایی بهر ما

قطره ای باید که ما دریا شویم

چشم ما در انتظار است شب وروز

تو بیا تا قبله ی ترسا شویم

خواب بر چشمم نمی آید بیا

پادشاه شهر رویاها شویم

من ننوشم می ز دست ساقیان

تو بیا تا مست ودل شیدا شویم

هر کسی گوید چقدر تو بی کسی

تو بیا با همدگر تا ما شویم

نیست در مجلس ما هیچ بزم

تو بیا تا ماهم پیدا شویم

نیستم من شهره هر عام وخاص

تو بیا تا شهره ی دنیا شویم

هر دو عالم بی تو برمن هیچ نیست

تو بیاتا عالمی والا شویم

نیست بی تو هیچ زیبایی زمن

تو بیا تا عالمی زیبا شویم

هیچ کس بر قدر خویش اگاه نیست

توبیا تا قیمت بالا شویم

یوسف گم گشته ای ای نازنین

تو بیا از وصل تو بینا شویم

بوی وصل تو کجا آید به گوش

تو بگو تا جملگی آنجا شویم

این تن خاکی، دلبسته به خاک

تو بیا از خاک و تن جدا شویم

گر چه اینجا آدم وحوا بوده اند

تو بیا تا سوی آن یکتا شویم

من همین امروز می باشم به جا

تو بیا با همدگر فردا شویم

در خرابات هم خبرازعشق شد

توبیا تا عاشقه یکجا شویم

گشت مجنون در غم لیلی چه جور

تو بیا مجنون با لیلا شویم

من نمی ترسم زدست دشمنان

تو بیاکه هر دو بی پروا شویم

 

*******************

 

اشعاری در مورد شادی

روز جهانی شادی

 

غم دنیا نخواهد یافت پایان  خوشا در بر رخ شادی‌گشایان

خوشا دل‌های خوش، جان‌های خرسند خوشا نیروی هستی‌زای لبخند

خوشا لبخند شادی‌آفرینان که شادی روید از لبخند اینان

نمی‌دانی- دریغا- چیست شادی

که می‌گویی: به گیتی نیست شادی

نه شادی از هوا بارد چو باران که جامی پر کنی  از جویباران

نه شادی را به دکان می‌فروشند که سیل مشتری بر آن بجوشند

چه خوش فرمود آن پیر خردمند وزین خوشتر نباشد در جهان پند

اگر خونین دلی از جور ایام « لب خندان بیاور چون لب جام»

به پیش اهل دل گنجی‌ست شادی که دستاورد بی‌رنجی ست شادی

به آن کس می‌دهد این گنج گوهر که پیش آرد دلی لبخندپرور

به آن کس می‌رسد زین گنج بسیار که باشد شادمانی را سزاوار

نه از این جفت و از آن طاق یابی که شادی را به استحقاق یابی

جهان در بر رخ  انسان نبندد به روی هر که خندان است خندد

چو گل هرجا که لبخند آفرینی به هر سو رو کنی لبخند بینی

چه اشکت همنفس باشد، چه لبخند ز عمرت لحظه لحظه می‌ربایند

گذشت لحظه را آسان نگیری چو پایان یافت پایان می‌پذیری

مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم به هر حالت تبسم کن، تبسم

*******************

رونق عهد شباب است دگر بستان را

می‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را

ساقی به نور باده برافروزد جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

راه هزار چاره‌گر از چارسو بست

بیا که قصر امل سخت؛ سست بنیاد است

بیار باده که بنیاد عمر بر باد است

 

ممنون از همراهی تون با ما در مجله اینترنتی چارگوشه.

مطلب پیشنهادی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی

متن شعر “آمد بهار جان ها” -مولوی     آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر …