آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن از حسین منزوی

 

آب آرزو نداشت به غیر از روان شــدن از حسین منزوی

 

 

آب آرزو نداشت به غیر از روان شــدن

دریا غمی نداشت مگر آسمان شــدن

 

می خواست بــال و پر زدن از خویشتن قفس

چندانکـه تن رهـا شــدن ازخویش و جان شــدن

 

آهـن به فکر تیـغ شــدن و بود برگزید

در رنجبونه هـای زمان امـتحان شــدن

 

تـاوان آشیـانه به دوشی نوشـته داشت

همچون نسـیم درچمن گل چمـان شـــدن

 

آنانکه کینـه ور به گروه بدی زدند

قصدی نداشتـند به جز مهربــان شــدن

 

بــاران من گدایی هر قطره تو را

بــاید نخست در صف دریادلان شــدن

 

بــا خاک آرزوی قدح گشتن است و بس

وآنگه برای جرعه ای از تو دهان شــدن

 

 

 

 

 

 

آب آرزو نداشت به غیر از روان شدن از حسین منزوی

حسین منزوی شاعر معاصر

مطلب پیشنهادی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای از سعدی ای یار ناسامان من از …